تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
گفتم بجهان صد شور انگيختهء از لب * گفتا پس ازين بينى شورى كه برانگيزم گفتم دل سودائى مجنون شد و صحرائى * گفتا كه به بند آيد چون طره فروريزم گفتم كه قيامت‌هاست اى پرده‌نشين از تو * گفتا كه قيامت بين آن لحظه كه برخيزم گفتم به گرفتارى جويم ز كه دلدارى * گفتا دل اگر دارى از زلف دلاويزم از سلسله كار دل هرچند كه شد مشكل * زلف تو نه بگذارد كز سلسله بگريزم كشتند به غم‌خوارى در ناله و در زارى * مرغان شباهنگم مستان سحرخيزم برخاست صفى آسان خود از سر عقل و جان * تا با غمت از پيمان بىاين دو برآميزم

[ خواهم از ديوانگى بكشم دست من ]

خواهم از ديوانگى هرچند بكشم دست من * باز در زنجير گيسوئى شوم پابست من گيرم از ساقى نگيرم من به هشيارى شراب * چون كنم كز حال گردم زان دو چشم مست من همچو مرغ و ماهى اندر زلف يار افتاده‌ايم * ما و دل او در هزاران دام و در صد شست من گرچه اين پيوستگى ز ايمان و جان ببريدن است * موبه‌مو خواهم دل اندر زلف او پيوست من