گفتم بجهان صد شور انگيختهء از لب * گفتا پس ازين بينى شورى كه برانگيزم
گفتم دل سودائى مجنون شد و صحرائى * گفتا كه به بند آيد چون طره فروريزم
گفتم كه قيامتهاست اى پردهنشين از تو * گفتا كه قيامت بين آن لحظه كه برخيزم
گفتم به گرفتارى جويم ز كه دلدارى * گفتا دل اگر دارى از زلف دلاويزم
از سلسله كار دل هرچند كه شد مشكل * زلف تو نه بگذارد كز سلسله بگريزم
كشتند به غمخوارى در ناله و در زارى * مرغان شباهنگم مستان سحرخيزم
برخاست صفى آسان خود از سر عقل و جان * تا با غمت از پيمان بىاين دو برآميزم
[ خواهم از ديوانگى بكشم دست من ]
خواهم از ديوانگى هرچند بكشم دست من * باز در زنجير گيسوئى شوم پابست من
گيرم از ساقى نگيرم من به هشيارى شراب * چون كنم كز حال گردم زان دو چشم مست من
همچو مرغ و ماهى اندر زلف يار افتادهايم * ما و دل او در هزاران دام و در صد شست من
گرچه اين پيوستگى ز ايمان و جان ببريدن است * موبهمو خواهم دل اندر زلف او پيوست من