ديده وصال بس صفى فاش و عيان نه مختفى * تا بصباح از شبش تا به تموز از ديش
باد ز حسن مشربش بر لب من همى لبش * غم شكر است غبغبش روحفزا شكر نيش
خال تو در مكابره تهمتن است و نادره * گيرد باج از كره گر بفرستى از ريش
[ روى نياورد به من يار كه معيوب و بدم ]
روى نياورد به من يار كه معيوب و بدم * ليك شد از خندهء او فاش كه بس بىخردم
من شدم از خندهء او واله و شرمندهء او * ديد چو شرم و غم من داد نمايش به خودم
تا نگرم پايهء خود حاصل و سرمايهء خود * تا بچه اندازه و حد گيج و كجم پست وردم
خويش چو ديدم بعيان تيره شد آئينهء جان * تا بمقامى كه روان گشت روان از جسدم
بيهده بنمود و دغل معرفت علم و عمل * گشت مساوى به مثل خصلت شفق و حسدم
آنهمه تحقيق و نظر معنى عرفان و اثر * حاصل صد عمر دگر از لبنم تا لحدم
جمله نمودم چو خسى پشه و مور و مگسى * يا هوس بوالهوسى يا روش ديو و ددم
من به گمان كز همه رو گشتهام آئينهء او * پشم شد و ريخت فرو چوب چو زد بر نمدم