تاخته ز افلاك برون باره و غافل ز كمون * كاسترك نفس حرون كشته به زير لگدم
گرمى من تابش من بد همه يخ و آتش من * آب شد اندر كش من تافت چو مهر اسدم
گفتمش اى سلسله مو حاصلم از سلسله كو * جز كه به كار از همه شد عقدهء اندر عقدم
گفتم من نادرهام در ره معنى سرهام * بينش هر باصرهام دافع هرگون رمدم
چيست كه در راه طلب چند زدم پى بادب * هرچه كه رشتم بتعب پنبه شد اندر سبدم
گفت از اين بيش دو صد هست در اين مرحله سد * اينكه تو ديدى بعد دهست نهى از نودم
تا كه بد آئين نشوى خودسر و خودبين نشوى * دور ز تمكين نشوى راه روى بر رشدم
زهدفروشى و فلان لايق شيخست و دكان * صوفى بىنامونشان چيست به حيلت سندم
نطق و سكوت و ادبت دانش و جهل و طلبت * خوب و بد روز و شبت بر همه نامعتمدم
زانكه ز نفس است و هوا وز پى شيداست و ريا * عارف بيچونوچرا چون نبود معتمدم
شيخى و پيشى و سرى نيست بجز بىخبرى * زين همگى باش برى تا كه بيابى مددم
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 36
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٣٦