آبم از سر ز غم عشق تو بگذشت و بشستم * دست از ديدهء خونبار كه دريا بگرفتش
هوش تا صبح قيامت دگر آن مست نيايد * كه شد از چشم تو او بى خود و صهبا بگرفتش
خط سبز است و يا هاله بگرد مه رويش * يا خدا اين نكند آه دل ما بگرفتش
سرو باليد به بالا و زمين تا بر زانو * به خود از غيرت آن قامت و بالا بگرفتش
بر صفى نيست ملامت ز جنون زانكه به فكرت * نقش روى تو پرى بست كه سودا بگرفتش
[ چشم تو مىرود همى از خود و اين دل از پيش ]
چشم تو مىرود همى از خود و اين دل از پيش * دل نرود گرش ز پى مىرود از نگه ويش
دل بتطاول و تلف ماند فرو ز هر طرف * غمزه كشد دما دمش طره كشد پياپيش
روزى از آن عقيق لب بوسه نمود دل طلب * هى زد و گشت در غضب عقل ز سر شد از هيش
رفت و كشيد دامن او از كف من بگفتگو * روز و شبم به جستجو تا به كف آورم كيش
كرد اگر ز من نهان روى چو مهر و شد روان * خواست ز پى شود دوان اين تن زار چون نيش
بود ز نازى ار كه وى بوسه ز لب نداد و مى * ورنه به من نداده كى بوسه به مستى از ميش