نرفت خرقهء تقوى برهن بادهفروش * چنين لباس به آتش بسوز و عريان باش
سخن ز زلف و رخ اوست در ولايت عشق * بقيد اين دو مجرد ز كفر و ايمان باش
پيام زلفش ديوانهء به گوشم گفت * كه چند طالب جمعيتى پريشان باش
بجسم طاعت جانانت از گران جانيست * پى نثار وى از پاى تا بسر جان باش
ز طعن خلق مرنج ار ترا به فقر رهى است * در اين عمل يم ز خار و مهر تابان باش
مبين بخلق كه اين يار و آن يك اغيار است * بكشت عارف و عامى چو ابر نيسان باش
بكوى ميكده رندان غلام پيمانند * تو نيز بر سر پيمانه بند پيمان باش
مقام فقر و فنار را به سلطنت مفروش * گداى كوى خرابات باش و سلطان باش
دو گام باشد اگر ره قلندرانه روى * به اين دو گام برون از وجوب و امكان باش
صفى مده بدرى جان كه بر تو جان ندهند * بر آستانهء جانان بمير و جانان باش
[ مىرفت به خود مىگفت رمزى لب خاموشش ]
مىرفت و به خود مىگفت رمزى لب خاموشش * ز آن فتن و گفتن بود دلها همه در جوشش