مىكرد به جنگ آهنگ چشمان پرآشوبش * مىبرد عنان از چنگ گيسوى زرهپوشش
ره بند و خدنگافكن مژگان صفآرايش * جانسوز و بلا رگ زن ابروى كمان توشش
از گردش چشم ايدون شهرى همه بيمارش * وز لعل لب ميگون خلقى همه مدهوشش
برهمزن و جمعآور در حلقه سيهمويش * مه سير و شبيخون برد و طره بناگوشش
جانخستن و پروردن نقشى ز خط سبزش * دل بردن و خون خوردن رنگى ز لب نوشش
خودرائى و خودسازى آويزهء خفتانش * رعنائى و طنازى بند علم دوشش
تا چند قدحخوارى پيمانه دهد لعلش * تا چند سخن يازى افسانه كند گوشش
جويم ز خدا فوزى آرم كه به گفتارش * خواهم بدعا روزى گيرم كه در آغوشش
خوبان بصفى الحق پيمان به صفا بستند * آن مه نشود يا رب اين عهد فراموشش
[ دل به گيسوى تو پى برد و غم آنجا بگرفتش ]
دل به گيسوى تو پى برد و غم آنجا بگرفتش * ياد از آن سلسله تا كرد سراپا بگرفتش
لشگر حسن چو صف بست به تاراج دل و دين * خال بنشست به راه دل و تنها بگرفتش