كجا من ترك مىگويم كه هوشم مىرود از سر * يكى كآيد به گوش از كوى عشق آواز مستانم
خرابى از خراباتى شدن مىگفت و مىديدم * كه از سر رفتهرفته مىرود سوداى سامانم
به يادم ياد او نگذاشت حرفى ور گهر خواهى * به دامن بر چو گردد موجزن درياى عمانم
خموشى شرط عشق آمد نه من گويم كه در مستى * ندانم كيست مىگويد سخن زين رمز حيرانم
صفى را عشق و رندى سرنوشت افتاد در قسمت * چه باك ار بىنمازى گويد آلوده است دامانم
[ هيچ شگفتى ز هرچه هست بعالم ]
هيچ شگفتى ز هرچه هست بعالم * نيست عجبتر ز چشم خيرهء آدم
مىخورد از روزگار نيش پياپى * باز طمع زو كند بنوش دمادم
هرچه كم آرى ز دهر خواهى ازو بيش * هيچ نيابى كه كرده بيش تراكم
ماتم ياران نكرد عيش ترا تلخ * عيش نديدى كه بود قاصد ماتم
جمع كنى مالها بعمر و نبينى * بهره از آن جز و بال و حاصل جز غم
جمع تو كردى برنج و خورد براحت * آنكه نبودت به هيچ زخمى مرهم