مردى اگر پيش نهء كم ز كمى بيش نهء * با احدى خويش نهء يكدله دانى احدم
گشت صفى پى سپرش باز نيامد خبرش * مىروم اندر اثرش تا خبرى زور سدم
[ مگر بهر سفر بربسته محمل باز جانانم ]
مگر بهر سفر بربسته محمل باز جانانم * كه از تن مىرود دنبال آن محملنشين جانم
مكن بر من ملامت گر ز چشمم موج خون خيزد * كه اندر بحر هجرانست هردم خوف طوفانم
عجب نبود اگر پيراهن طاقت قبا گردد * بود هر لحظه چون بر دست انبوهى گريبانم
امان ندهد مرا غم آنقدر كز دل كشم آهى * مجال از چشم سوزن تنگتر گرديده مىدانم
مگر مىرفتش از خاطر هواى ماه كنعانى * چنين مىديد در بيت الحزن گر پير كنعانم
شب اندر خواب مىگفتم سخن با زلف مشكينش * سيهروزيست تعبيرش كه مو بر مو پريشانم
ندادم هيچ مجنونى سراغ از خيمهء ليلى * فزون گشت ارچه گام اندر ره از ريگ بيابانم
از آن خال سيهخاطر نشد ز انديشهام خالى * كه هندوى خودآئين خواهد از كف برد ايمانم
خط نورسته باشد بر كمال حسن او آيت * خوش از بستان روحافزايش آيد بوى ريحانم