مرا بس است تماشاى زلف و عارض او * بهل بهشت برين را به سنبل و سمنش
چرا شكسته نباشد ز تاب طره او * دلى كه ديد بعمرى شكنجهء شكنش
در آتشم كه حديثش كنند انجمنى * وز آن خوشم كه نديده است كس در انجمنش
به پيش قامتت آنكس كه جان سپرد بحشر * قيامت است چو از تن براوفتد كفنش
به زير جامه ز روح روان لطيفتر است * نمودهايم بتحقيق امتحان تنش
به چين زلف تو دل بر خطا نرفت و ليك * خطا نموده مماثل به نافهء ختنش
صفى سفر ز دو عالم نمود و خود نگرفت * دلش قرار به جائى كجاست تا وطنش
[ به حرف آيد گر او با من دهم جان را به آوازش ]
به حرف آيد گر او با من دهم جان را به آوازش * ز دستم ور كشد دامن بگيرم آستين بازش
كند گر پست چون خاكم نشينم باز در راهش * فزون شد گر بكم جانم فزون از جان خرم نازش
بود دل بهر آن در بر كه باشد دستپروردش * بود جان بهر آن در تن كه گردد پاىاندازش
نهان مىكرد دل رازى كه بود آن غمزه را با من * به زانو اشك خونين گفت و شد با آه غمازش