[ از بهر قرار دل ديوانهء خود باز ]
از بهر قرار دل ديوانهء خود باز * با زلف تو گيرم ز سر افسانهء خود باز
آواره بهر شهر چنانم كه نبينم * يك دوست كه پرسم خبر از خانهء خود باز
بر باد مده كاه خود اى شيخ كه بگرفت * از خرمن رندان دل من دانهء خود باز
مستى كه فتد بر گذر ميكده در راه * باشد كه نداند ره كاشانهء خود باز
سرمست چو بستم به تو پيمان ارادت * پيمايم از آن باده به پيمانهء خود باز
هرچند كه جان لايق جانان بجوى نيست * جان دادم و ديدم رخ جانانهء خود باز
برخيز صفى تا به گدائى بنشينيم * در ميكده از همت شاهانهء خود باز
[ خيال سر زده آورد در كنار منش ]
خيال سر زده آورد در كنار منش * ولى نيافت پى بوسه راه بر دهنش
صبا چو در چمن آورد بوى پيرهنش * دريده غنچه گريبان ز حسرت بدنش
لطافت تن او ناورم به ياد مباد * كه از تصور عقل آفتى رسد بتنش
ز آب و رنگ عذارش نسيم صبح مگر * بلاله گفت كه خاطر شكفت در چمنش