چه عجب گر شب عاشق بغلط گشت سحر * زان دورنگى كه بناگوش تو در گيسو كرد
نيست جاى گله در زلف توام يكسر مو * كآنچه كرد او به سيهروزى ما نيكو كرد
همسرى چون سر شوريده بعشق تو نيافت * شرح سوداى غمت را همه با زانو كرد
عقل باريك بسى گشت و ميان تو نديد * ديدهء حس به خطا رفت كه فهم از مو كرد
دلتنگم ز دهان تو نشان هيچ نيافت * خورده كم گير كه انديشهء موهوم او كرد
دارد افسون مسيحا لب جانبخش تو ليك * حمل اين معجزه را چشم تو بر جادو كرد
عجب آن نيست كه زلف تو ز دل دست ببرد * عجب آنست كه با زلف تو دل بازو كرد
دوش مىرفتى و ماه رخت از روزن جان * پرتوافكن شد و ويرانهء ما مينو كرد
نيك طرزيست كه آيد رمت از مردم شهر * زان قياس نگهت بىبصر از آهو كرد
قامت سرو تو زان دم كه روان گشت به چشم * آبيارم نتوان فرق كنار از جو كرد
گرچه مژگان تو در فتنه صفآراست ولى * كارپردازى چشمت همه را ابرو كرد
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 18
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٨