زانكه داند چو صفى نيست يكى در همه عالم * كه بود قابل مهرش به خدائيش بخواند
به خدا خاك رهش را به دو گيتى نفروشم * كودكست آنكه دهد گوهر و جوزى بستاند
نه چو من يارپرستى كه دهم دست به عهدش * نه چو او دوستنوازى كه ز بندم برهاند
كند ار دلبرى از من بود از راه ارادت * ورنه گردش شود ار چرخ ز دامن بفشاند
غزلى دوش فرستاد وحيد الحق والدين * منش اين نام نهادم كه بتوحيد بماند
بود اين نيز جواب غزل حضرت عبدى * بخت با اوست مساعد كه بيارش بكشاند
تو بهر پر كه گشائى دم سيمرغ ببندى * شاهبازى و كه شاهت ز پى صيد پراند
هيچكس جان خود از تن نپراند پى صيدى * فلكش زهر اجل گر بپراند بچشاند
نفسى گر به خدا از بر من دور نشينى * غم هجران تو اين قالب خاكى بدراند
[ دانم كه زلفت از چه خم اندر خم اوفتد ]
دانم كه زلفت از چه خم اندر خم اوفتد * تا صيد دل به بند غمت محكم اوفتد
جز آن دهان كه در سخن آيد به آشكار * بيرون ز قطره هيچ نديدم يم اوفتد