ساغر آنكس كه به ميخانه ز ميناى تو زد * مست و مبهوت مدام از مى و مينوى تو بود
حاصل كون و مكان نيست بجز عشق تو هيچ * چون يكى كون و مكان پرتوى از روى تو بود
پيشتر ز آنكه شد از غلغلهء عشق تو پر * اندر اين گنبد پيروزه هياهوى تو بود
[ كمان ابروى پيوسته را چو زه سازد ]
كمان ابروى پيوسته را چو زه سازد * خراب خانهء خلقى به شهر و ده سازد
ز هر كنار شود بانگ الامان بر پا * ميان چو بندد و زلفين را زره سازد
كجا دگر دلى از بند او شود آزاد * كمند زلف چو بگشايد و گره سازد
نمايد ار كه ز گيسو بياض پيشانى * شب سيه را بر روز مشتبه سازد
ز برگشودن چشم و ز بازكردن مو * همى دل است كه بينى خراب و له سازد
ز چشم خود كند آن را كه از نگه بيمار * به خندهء شكرينش دوباره به سازد
[ دل غمديده به تنهائى هجران خو كرد ]
دل غمديده به تنهائى هجران خو كرد * تكيه بر زلف تو و باد و جهان يكرو كرد
گفتم آن روز كه دل نكته ز خال تو شنيد * رخنه در كار مسلمانيم اين هندو كرد