گويند شب افسانه مرا تا بردم خواب * سودائى زلف تو به افسانه چه سازد
بر شمع جمالش كه روان باخته جبريل * با بالوپر سوخته پروانه چه سازد
آن مست كه خمها زد و نشكست خمارش * در ميكدهء عشق به پيمانه چه سازد
خال تو كه صد ملك كند يكتنه تاراج * با حملهء او لشكر فرغانه چه سازد
گيرم به خود آيد دل خون گشته دگربار * با غارت آن نرگس مستانه چه سازد
چندان كه نگيرد بصفى پير خرابات * با خجلت خود بر در ميخانه چه سازد
[ داشتم چشم بعهدى كه كند يار بماند ]
داشتم چشم بعهدى كه كند يار بماند * قدر حسن خود و عشق من درويش بداند
گرچه خوبان به نمانند يكى بر سر پيمان * بودم اميد كه او عهد به آخر برساند
زانكه حسن و ادب و شاهى و درويشى و دانش * نگذارد كه با فتاده كند هرچه تواند
غافل از آنكه جوانست و مرا اين سر پيرى * برسن بندد و هر سو پى بازى بدواند
ليك بااينهمه دانم كه بجاى من بيدل * ديگرى را نگزيند كه به پهلو بنشاند