[ يار آمد و از جان و جهان بىخبرم كرد ]
يار آمد و از جان و جهان بىخبرم كرد * بر طلعت خود غيرت اهل نظرم كرد
زان طره كه از دوش فروريخته تا ساق * هم زانوى غم در دل كوه و كمرم كرد
حاضر به كفم بهر نثارش دلوجان بود * بس خنده به زير لب از اين ماحضرم كرد
سيلاب سرشكم به خرابى نبرد دست * زان چشم بلاخيز كه زير و زبرم كرد
ديوانه صفت در خم آن زلف چو زنجير * پيچيدم و از كون و مكان دربهدرم كرد
با كس نتوان گفت مگر ديده كند فاش * كارى كه بدل غمزهء بيدادگرم كرد
آمد به عيادت سر بيمار خود او ليك * بر وعدهء ديدار دگر جانبهسرم كرد
از رهن مى اين بار صفى خرقه چو بگرفت * آتش زد و صوفى صفتى را سيرم كرد
كس خرقه به مى رهن نمىكرد از اين پيش * در ميكده زين كار مغى معتبرم كرد
[ تا تماشاى قيام تو به قامت كردند ]
تا تماشاى قيام تو به قامت كردند * عاشقان بر سر كوى تو قيامت كردند
با كماندارى ابروى تو عشاق بجاست * سينه را گر سپر تير ملامت كردند