گفتم ايوان ترا روى زمين پرده كجاست * گفت افلاك بر اين پردهء ايوان منست
گفتم از دست غمت بگذرم از كون و مكان * گفت هرجا گذرى ساحت و سامان منست
گفتم آلوده صفى را ز چه شد دامن دلق * گفت پاكى همه چون درخور دامان منست
گفتم ار لايق آتش بود اين خرقه بجاست * گفت بل درخور آمرزش و غفران منست
[ اى صفى معشوقت آخر ديدى اندر خانه بود ]
اى صفى معشوقت آخر ديدى اندر خانه بود * بر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود
شاهدى كآواز او از كعبه مىآمد به گوش * عشق بردم بر نشانش مست در ميخانه بود
زان بت بىپرده پوشد ار كه شيخ شهر چشم * عذر او خواهم من از پير مغان بيگانه بود
زاهد ار پنداشت با تسبيح او گردد سپهر * بىخبر ز آن چشم مست و گردش پيمانه بود
روز آدم را سياه آن خال مشكين كرد و عقل * بر گمان افتادگان دلبردگى از دانه بود
دود او در سوختن مىكرد ظاهر حال شمع * كاين شرر پنهان نه تنها در دل پروانه بود
از صفى جو دارى از گمگشتهء در راه عشق * زانكه در زنجير زلفش سالها ديوانه بود