باشد كه بهپاى تو نهم سر به ارادت * چند ار كه بوصل تو مرا دسترسى نيست
هشيار ز چشم تو در اين شهر نمانده است * اينست كه اندر پى مستان عسسى نيست
از خرمن دنيا نخورد گندمى آن مرد * كاين دور فلك در نظرش يك عدسى نيست
در عشق تو هركس به تمنائى و حالى است * غير از تو صفى را به صفا ملتمسى نيست
[ گفتم اندر قدمت اين سرو و اين جان منست ]
گفتم اندر قدمت اين سر و اين جان منست * گفت هرجا سر و جانيست گروگان منست
گفتم اين چيست كز او سينهام آتشكده گشت * گفت اين عشق منست آتش سوزان منست
گفتم از عشق تو عقل و دل و دين تفرقه شد * گفت جمع آنهمه در زلف پريشان منست
گفتم از بعد جنون نيستم از دل اثرى * گفت آواره بصحرا او بيابان منست
گفتم اين سر شدم اندر سر سوداى تو خاك * گفت سرهاست كه افتاده بميدان منست
گفتم از دام توام راه رهائى به نماند * گفت اين نيست عجب اول دستان منست
گفتم احسان تو گردد به كه افزوده مدام * گفت بر آنكه بجان شاكر احسان منست