گفتم از گردش چشم تو شود عاقله مست * گفت او دردكش حلقهء مستان منست
گفتم از چيست كه يوسف صفتان در خطرند * گفت كاندر ره دل چاه زنخدان منست
گفتم از درد نماندم بدل اميد علاج * گفت درديست كه همسايهء درمان منست
گفتم آن كز غم لعلت دلوجان باخت چه يافت * گفت جانپرور او حقهء مرجان منست
گفتمش خضر نبى زنده به گيتى بچه ماند * گفت او طالب سرچشمهء حيوان منست
گفتمش جاى تو در هيچ دلى نيست كه نيست * گفت دلها همهء در حيطه فرمان منست
گفتمش روز من از هجر تو گرديد سياه * گفت روز همه كس تيره ز هجران منست
گفتم از حسن تو حيرانم و بر روى تو محو * گفت هر ذى بصرى واله و حيران منست
گفتم اين روشنى اندر افق از چيست بصبح * گفت از عكس بناگوش و گريبان منست
گفتم آفاق شده خرم از انفاس بهار * گفت آن هم نفسى از دم رحمان منست
گفتم اخلاق تو حاكيست ز جنات نعيم * گفت جنات نسيمى ز گلستان منست
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 13
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٣