خرقه بسوزان كه مىفروش نگيرد * بر گرو نيمجرعه دلق امامت
شيخ عبث مىكند نصيحت رندان * او بريا درخور است و ما به ملامت
[ با ذى نفسى نيست كه او يكنفسى است ]
با ذى نفسى نيست كه او يكنفسى نيست * شد با همه كس تا كه نگويند كسى نيست
هر زندهدلى دل ز مسيحا نفسى يافت * آن را نفسى نيست كه عيسى نفسى نيست
عالم همگى پرتو آن طلعت زيباست * موسى نظرى نيست كه روشن قبسى نيست
زاهد نبود آگه از انديشهء عشاق * هم فكرت عنقا بمعانى مگسى نيست
شد قافله پيدا و از ايشان رسد آواز * كس هيچ نيازش بصداى جرسى نيست
جانباختگان واقف از اندازهء عشقند * دريا سپرى درخور هر خار و خسى نيست
در كشمكش عشق بود عقل شهان مات * اين بازى و برد از پى فيل و فرسى نيست
عشق تو بدان مايه كه از دل برود غير * سوزيست كه در سينهء هر بوالهوسى نيست
گر دين و دل اندر خم زلف تو شد از دست * ترك دل و دين بر سر آن طره بسى نيست