گر حقطلبى به حق خود شو قانع * حق همه كس ز حق رسد بىمانع
از حق خود ار زياد خواهى ندهند * پيمانه بود دست و عطاى صانع
*
باشد گرت از وجود درويش سراغ * آن نيست كه نيستش ز كونين فراغ
در شهر فناست مجمع اهل فنا * زان جمع بود صفىعلى چشم و چراغ
*
يكرنگ بخم كن فكان زد صباغ * بر پردهء خلق را به خود داد سراغ
بىرنگى خويش يعنى از اينهمه رنگ * بنمود چو آب از رخ لاله بباغ
*
صوفى نشود كسى به پوشيدن صوف * بايست دلى مجرد از نقش و حروف
ترك دو جهان نكرده صوفى نشوى * بل تا هستى به وصف هستى موصوف
*
اى خسرو ملك و دين شهنشاه نجف * اى رشتهء آفرينشت جمله به كف