بر خلق نباشد ار ترا طبع كريم * آزرده مباد كز تو گردند نفوس
*
اى آنكه مكمل عقولى و نفوس * هيج از كرمت نگشته نفسى مأيوس
از خواهش نفس و فتنهء خلق بدار * در حصن امان خود صفى را محروس
*
بر بندهء روسياه يا رب تو ببخش * بر عاجز بىپناه يا رب تو ببخش
از عفو و عطا ملول هرگز نشوى * من هرچه كنم گناه يا رب تو ببخش
*
گويم سخنى ترا از الهام سروش * درياب به هوش و دار چون حلقهبهگوش
دست همه كس بوجه تعظيم بگير * عيب همه كس به چشم توحيد بپوش
*
مائيم قلندران وارسته ز خويش * بيگانه ز خلق و بىنياز از كموبيش
جوئى چو نشان ما بملك و ملكوت * گرديد نشان به بىنشانى درويش
*