صفى نرنجد از كلام حسود * كه گفته حرفى از ره حقد و كين
و ليك باشدم ازاينرو دريغ * كه حق نموده لعن بر مفترين
بر او دهد خداى توفيق آن * كه تا شود به بخردى همنشين
*
تا كى سخن ز حاضر و غائب * بر خود نگشته هيچ مراقب
نشاخته وجوب ز امكان * بدهى قرار ممكن و واجب
ننموده رتبهاى و نمائى * تحقيق از وجود و مراتب
موكشى حساب خداوند * در بندگى نگشته محاسب
گوئى بس از غرائب عالم * در خود نديده هيچ غرائب
*
هنگام بهار است و چمن پرگل و سوسن * آفاق چو بتخانهء چين گشت مزين