گرهى تا ز خم زلف بتى وا نكنى * دست از جان نكشى ترك تمنا نكنى
زردرو داردت اين چرخ سيهكار كبود * بقدح با صنمى تا مى حمرا نكنى
*
وعده كردى كه به من يكدل و يكرو باشى * نه ستمكار و دلآزار و جفاجو باشى
*
نيست روى توبه و برگشت بر حق ديگرم * يا شفاعت خواستن از پير و از پيغمبرم
مىروم بر درگهش با جان پراميد و بيم * تا كه خواهد از بد و نيك آنچه آرد بر سرم
*
روى بر هركس كنى با تيغ تيز * رو به او آورده بخت مقبلش
*
كمند گيسو را گره از چه زنى * كمان ابرو را بزه از چه كنى
*
گر تو اى دل تارك دنياى مستعمل شوى * در جهانى كان ندارد كهنگى و اصل شوى