حرفى به زبان خود با طرهء مشكين گو * آور به زبان با دل ميناى سخنگو را
آيا شود آن روزى كآئى تو به مهمانم * آرى نمك از لعلت بهر دل بريانم
وز خنده شكر ريزى زان لعل دلاويزم * ياقوت روان بخشى زان حقهء مرجانم
تعويذ نظر گردد بر گردن تو دستم * قربانى ره گردد بر مقدم تو جانم
گاهى بسپارى دل بر صحبت و گفتارم * گاهى بگذارى سر بر سينه و دامانم
*
خويش مكن ز ما نهان خيز و بيا سخن بگو * رمزى از آن لب و دهان بىلب و بىدهن بگو
عشق ترا چو سر جان از همه كس كنم نهان * نيست منى در اين ميان وصف رخت به من بگو
از دل خويش بوى تو مىشنوم به موى تو * مىكشدم بسوى تو زلف تو زان شكن بگو
سرو قدا قيام كن در دل ما خرام كن * رخ بنما كلام كن گرد گل از چمن بگو
*
عجب آمدم كه آمد ز تو مژدهء وصالى * كه بعمر خود ندادم به وصالت احتمالى