اى طرهء مشكينت برهمزن سامانها * وان خال خودآئينت غارتگر ايمانها
از غمزهء فتانت بس جان به گروگانت * وز چاك گريبانت بس چاك گريبانها
خلقى ز غمت هر شب در ناله و در يا رب * جانها ز لبت بر لب لبهاست به دندانها
تا چشم كنى يكسو بندى سر صد جادو * هر موئى از آن گيسو دستى است به دستانها
بنما رخ و فرخ كن اى مه مى مينو را * بنشين خوش و خلخ كن بفشان گل گيسو را
در زلف چسان بستى يك سلسله مجنون را * در چشم كجا دادى جا اينهمه جادو را
چشمى كه بگرداندى در ديدهء ما ماندى * يعنى كه نه هر چشمى دارد رم آهو را
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٣٦