حرف را بگذار و سر نقطه را آور بدست * حرفها قطره است و نقطه بحر گوهرزاستى
يا على كامل توئى جان صفى را ده كمال * از تو چون بر نطق قلبش رازها ايقاستى
قافيه گر شد مكرر ور الف بر يا بدل * خاطرم زان بود فارغ كان الف يا ياستى
من بنظم و نثر با گيسوى او گويم سخن * گر پسند و شعر ما را شاه ما ممضاستى
بهل بر هم كتاب عقل و دفترهاى طولانى * كه نفزايد از آنها جز كه بر خامى و نادانى
دليل فلسفى نامد به كار اثبات واجب را * كه ذاتش برتر است از وهم و تخييلات امكانى
نداند عقل كنه آنچه مشهود است اندر حس * چه جاى عيب لم يدرك كه در ذاتست وحدانى
قديم لا زمان آيد نه در انديشهء حادث * كه در جزو زمانى شد عيان از غيب اعيانى
خرد را دانى از مخلوق اول كى رسد هرگز * بكنه هستيى كو عالى است از اول و ثانى
فروبرديم سر چندانكه در ديوان حكمتها * نبد جز مشت اوراقى بود هرچند برهانى
ز اخبار و اصولت حجت از ظن است ور قطعى * چه شد حاصل ترا جز ريب و تاريكى و حيرانى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 225
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٢٥