به كار زاهد و صوفى مباش از شرع و فقر ايمن * نه در خشكى بود فضلى نه در آلودهدامانى
تصوف سير منزلهاى نفس است ار نهاى غافل * كه در هر منزلى تا جمع حق گردد ز خود فانى
در اين صوفى و شان جنگ يهودان بود و عشق نان * نه هيچ از ائتلاف نفس و هيچ از سير نفسانى
اگر صوفى روش خواهى به شهر روح جو سامان * كه بينى درگهى را ملجاء اشياء روحانى
سمى حضرت سجاد حاجى ميرزا كوچك * كز آن هيكل هويدا شد تمام آن ذات فردانى
بسى گويند انسان را فضيلت چيست بر اشيا * گر او را ديده باشى واقفى از فضل انسانى
ابا كرد آسمان حمل امانت را ونك بيند * كه مشت استخوانى حمل آن سازد بهآسانى
بسى شيطان بود نادم ز ترك سجدهء آدم * كه ديد آن روز خاك و بيند اينك نور يزدانى
مسمى را ز اسم ار چند نشناسند ليك او را * تو از رحمتعلىشاهى نيوشى وصف سبحانى
ولى كائينهء روى حق آمد چون صفى الحق * بر او بگشوده گشت ابواب رحمتهاى رحمانى
[ گل چرا ماند بگلشن بعد فوت گلعذارى ]
گل چرا ماند بگلشن بعد فوت گلعذارى * مه چرا تابد بگردون بىمه روى نگارى