هستى خود محو هستى كن كه هستيها از اوست * رفت چون هست ذبابى هستى عنقاستى
گر ترا با اوست دل مغاره و ميدان يكيست * ور توئى با تو توئى در شهر و در صحراستى
تا بكى سرگرم حرفى تا بكى پابند لفظ * مادح پروانهء وز شمع بىپرواستى
بوالعجب نقلى است تو در مدح كالاى كسان * وانگهان در دست دزدت جبه و كالاستى
صفدران شيرخو كندند مغز شير و ببر * تو شجيع قصهخوان از حيزر و هيجاستى
رهروان رفتند تا مقصود و تو حيران آنك * عارج از تن يا ز روح آن سيد بطحاستى
لب ببند از گفتگو برزن تبر بشكن طلسم * سر مخار از جستجو كو هردمت جوياستى
چار طبع و هفت نجمت دشمنان خونيند * چند نازى كامهاتست آن و اين آباستى
دل ز مهر اين و آن بركن كه جز حق هرچه هست * فانيست و هركه فانى دوست شد رسواستى
دوست گير آن را كه خلق عالم از بهر تو كرد * سخت از يارى گريزان روى با اعداستى
نطفه بودى عقل كردت از حضيضت داد اوج * محشرى امروز ديدى محشرى فرداستى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٢٣