تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
هستى خود محو هستى كن كه هستيها از اوست * رفت چون هست ذبابى هستى عنقاستى گر ترا با اوست دل مغاره و ميدان يكيست * ور توئى با تو توئى در شهر و در صحراستى تا بكى سرگرم حرفى تا بكى پابند لفظ * مادح پروانهء وز شمع بىپرواستى بوالعجب نقلى است تو در مدح كالاى كسان * وانگهان در دست دزدت جبه و كالاستى صفدران شيرخو كندند مغز شير و ببر * تو شجيع قصه‌خوان از حيزر و هيجاستى رهروان رفتند تا مقصود و تو حيران آنك * عارج از تن يا ز روح آن سيد بطحاستى لب ببند از گفتگو برزن تبر بشكن طلسم * سر مخار از جستجو كو هردمت جوياستى چار طبع و هفت نجمت دشمنان خونيند * چند نازى كامهاتست آن و اين آباستى دل ز مهر اين و آن بركن كه جز حق هرچه هست * فانيست و هركه فانى دوست شد رسواستى دوست گير آن را كه خلق عالم از بهر تو كرد * سخت از يارى گريزان روى با اعداستى نطفه بودى عقل كردت از حضيضت داد اوج * محشرى امروز ديدى محشرى فرداستى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 223 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه / منصور مشفق