سرو بالائى برفت از پيش چشم رودبارم * سرو گو بالا نگيرد ديگر اندر جويبارى
ملك زيبائى و خوبى شد ز عالم تاج خالى * نيست زيبا زين سپس گيرد به خويش ار تاجدارى
در بهار زندگانى ريخت از گلبن چو آن گل * كى گشايد خاطرم ديگر ز بستان و بهارى
عندليبى بر پريد از شاخ حسن اندر جوانى * گو شود ويرانه گلشن تا كه نخروشد هزارى
از غم و زارى من آور به ياد اندر بهاران * گر خروش مرغزارى بشنوى از مرغزارى
اى نصيحتگو مرا بگذار با اين اشك خونين * حال طوفان ديده را داند مگر دريا گذارى
هرگزم نايد بخاطر كآيد اندر دور گيتى * اينچنين حور از بهشتى وينچنين يار از ديارى
داستانها مانده از خوبان به دفترها ز خوبى * پس بجا بوده است چون او بوده گر در روزگارى
آسمان از دود آه من بود نيلى و گويد * شد فرو اندر زمين روح روان كوه و قارى
چون پرى از چشم مردم شد نهان شوخى پريوش * نازنينى دلفريبى مهربانى بردبارى
زالكى باشد جهان فرهادكش وز وى عجب نى * قصر شيرين لعبتان را گر كند مشكين حصارى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٢٧