تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
سرو بالائى برفت از پيش چشم رودبارم * سرو گو بالا نگيرد ديگر اندر جويبارى ملك زيبائى و خوبى شد ز عالم تاج خالى * نيست زيبا زين سپس گيرد به خويش ار تاج‌دارى در بهار زندگانى ريخت از گلبن چو آن گل * كى گشايد خاطرم ديگر ز بستان و بهارى عندليبى بر پريد از شاخ حسن اندر جوانى * گو شود ويرانه گلشن تا كه نخروشد هزارى از غم و زارى من آور به ياد اندر بهاران * گر خروش مرغزارى بشنوى از مرغزارى اى نصيحت‌گو مرا بگذار با اين اشك خونين * حال طوفان ديده را داند مگر دريا گذارى هرگزم نايد بخاطر كآيد اندر دور گيتى * اين‌چنين حور از بهشتى وين‌چنين يار از ديارى داستانها مانده از خوبان به دفترها ز خوبى * پس بجا بوده است چون او بوده گر در روزگارى آسمان از دود آه من بود نيلى و گويد * شد فرو اندر زمين روح روان كوه و قارى چون پرى از چشم مردم شد نهان شوخى پريوش * نازنينى دل‌فريبى مهربانى بردبارى زالكى باشد جهان فرهادكش وز وى عجب نى * قصر شيرين لعبتان را گر كند مشكين حصارى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 227 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه / منصور مشفق