خلق او فرمود رزق او داد و رحمت او نمود * عيب او پوشد گناه او بخشد او داراستى
اوست قادر اوست قائم اوست قيوم اوست حى * او لطيف است او خبير او ملجأ و منجاستى
او ترا آورد از كتم عدم بيرون و داد * خلعت ايجاد و گفت اين اشرف اشياستى
حاجت از او خواه چشم از غير او پوش و مباش * كمتر از مورى كه او در صخرهء صماستى
دولت باقى طلب بر شىء فانى دل مبند * در ولايت حب شاه اوليا اولاستى
آن ولايت را كه حق بر ما سوى بنموده فرض * بيعت تسليم در دست شه والاستى
طاعت حق در حقيقت عشق شاه اولياست * بىتولاى على كى ممكنى بر پاستى
واقف از اسرار موجودات بود آنكس كه گفت * دفتر ايجاد را نام على طغراستى
ذات حق را جز بنور ذات حق نتوان شناخت * ثابت اين معنى به نورانيت مولاستى
طلعت رحمتعلى شاه است مرآت ظهور * اين صفى داند كه چشم فكرتش بيناستى
ختم شد اينجا سخن درياب اگر دارى تو هوش * ذهن عارف تند و طبع نكتهدان غراستى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٢٤