تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
احمدى شو عشق جو تا دانى اين معنى كه شاه * با همه در سر و با شخص تو در جهراستى يعنى او را نيست جهر و سر ترا اين وصفهاست * هركجا رفتى تو او آنجا و او بيجاستى گوش كن اشيا چه مىگويند در دست قبول * تا نه‌پندارى به تسبيحش حصا تنهاستى گر ز خود غافل نباشى جمله ذرات وجود * رجعتى دارند و هر جزوى بكل پوياستى چشم دل بگشا كه بينى از جواهر تا عرض * رو به او دارند و او را هر دلى شيداستى تابش خور لعلها را داد رنگ ارغوان * در دل كهسارها دلال آن مجلاستى خندهء گل باغها را ساخت مالامال خويش * خرم از آن خنده خوش كز خار و كز خاراستى باغ در باغست و جان در جان بهشت اندر بهشت * هركجا در خاطرت آن سرو مه‌سيماستى عالمت جنت شود گر ترك تن گوئى به چشم * هر سرابى كوثرى هر خاربن طوباستى دوزخت فردوس شد گر نفى خود خواهى به عين * هر پلاسى حلهء هر كرمكى حوراستى دل به يارى ده كه بىعونش نجنبد دل ز جاى * نه ز بادى دان كه جنباننده در اعضاستى