احمدى شو عشق جو تا دانى اين معنى كه شاه * با همه در سر و با شخص تو در جهراستى
يعنى او را نيست جهر و سر ترا اين وصفهاست * هركجا رفتى تو او آنجا و او بيجاستى
گوش كن اشيا چه مىگويند در دست قبول * تا نهپندارى به تسبيحش حصا تنهاستى
گر ز خود غافل نباشى جمله ذرات وجود * رجعتى دارند و هر جزوى بكل پوياستى
چشم دل بگشا كه بينى از جواهر تا عرض * رو به او دارند و او را هر دلى شيداستى
تابش خور لعلها را داد رنگ ارغوان * در دل كهسارها دلال آن مجلاستى
خندهء گل باغها را ساخت مالامال خويش * خرم از آن خنده خوش كز خار و كز خاراستى
باغ در باغست و جان در جان بهشت اندر بهشت * هركجا در خاطرت آن سرو مهسيماستى
عالمت جنت شود گر ترك تن گوئى به چشم * هر سرابى كوثرى هر خاربن طوباستى
دوزخت فردوس شد گر نفى خود خواهى به عين * هر پلاسى حلهء هر كرمكى حوراستى
دل به يارى ده كه بىعونش نجنبد دل ز جاى * نه ز بادى دان كه جنباننده در اعضاستى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 222
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٢٢