مطلق او از خلق و هستيهاى خلق از وى چنانك * نقطه از حرفست و مطلق حرف را مبداستى
جمله اجزاى حروفست از وجود نقطه پر * حرفها را نقطه دارا از الف تا ياستى
وصف و تركيب و تعين حد و تعيين و رسوم * نقطه را نبود كه او ثابت بشرطلاستى
از انا المعنى الذى هم لا يقع اسم عليه * شد مدلل كز دو كون او برتر و اعلاستى
وصف دريا را نگويد كس بعرض و طول و عمق * هرچه تا خواهى تو بحر و هرچه بينى ماستى
گر تو گوئى در تعين واحد مطلق كجاست * نشئه گو با من كجا در هستى صهباستى
نيست شيئى خارج از وى هستيش باشد گواه * آدمى آخر تو چون خارج ز كرمناستى
عالم اكبر توئى در خود فروشو تا تمام * كشف گردد كز چه بر پا اينهمه غوغاستى
آزرى شو بتشكن بر نفس بتگر زن تبر * تا بتى بينى كه بتها را چنين آراستى
موسئى شو ديدهور تا بنگرى كز فوق و تحت * نور در نور است و عالم ساحت سيناستى
عيسئى شو پاكدم تا نيك بينى هرچه هست * بىدم و بىمنت روح القدس احياستى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٢١