گر فلسفى در اين ره برهان گفت * نشناخته ز موزه معضد را
آنجا كه ره به غير تحير نيست * عقل افكند چگونه مسند را
نه عقل حاكم است نه علم اينجا * نه از جنين شناخت توان جد را
آگه نه زان توان بخبر گشتن * چند ار بهم نهند مجلد را
سقف از مطر پناه بود نه از مرگ * چون دررسد معبد و معتد را
عارف شناخت ليك بدان چشمى * كز عشق او نديده دگر خود را
نامد خبر كه حال صفى چو نشد * زان پس كه يافت شاهد و مشهد را
[ ما را نبود جز به تو اميد مراعات ]
ما را نبود جز به تو اميد مراعات * درياب فقيران خود اى پير خرابات
هرگز نشد ابروى تو بر حاجت ما خم * تا چشم توان داشتن از غير بحاجات
هر وعده كه دادند بما صومعهداران * بگذار كه بود آن همگى تسخر و طامات
در مدرسه و خانقه از زاهد و صوفى * حرفى كه شنيديم خبر بود و خرافات