كس گمان بر تو بدينسان نبرد نيست ادب * شاه لشكركش و طرار بس اينست عجب
كه ز گنج و سپهش روى زمين باشد تنگ * و آزمونى بود اين تا كه نمائى بعيان
كه بكارى نبرد دست كس از من آسان * چونكه در رزم صفآرائى و آئى به ميان
نيست حاجت كه دهى از پى غارت فرمان * زنده بر جا بنماند يكت اندر ميدان
رفته بينى دل و دين جمله بباد و سر و جان * نفرى نيست كه بر صلح گرايد يا جنگ
چونكه بنشينى در بزم و برى دست به مى * مىبرد حسرت از آن رزم روان جم و كى
ملك افسوس خورد كز چه بشر نبود وى * تا كه آيد به زمين صومعه گيرد در رى
اندر ان صومعه يك عمر نشيند تا كى * راه در بزم تو يابد غم دل سازد طى
تا كه بيند به عبورت سحرى مستوملنگ * در همه علم و زبان در همه آداب و فنون
كاملى وز همه در صنعت و حكمت افزون * لب گشائى چو بتحقيق شفا و قانون
دست حيرت گزد از حسن بيانت افلاطون
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 169
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٦٩