تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
كس گمان بر تو بدين‌سان نبرد نيست ادب * شاه لشكركش و طرار بس اينست عجب كه ز گنج و سپهش روى زمين باشد تنگ * و آزمونى بود اين تا كه نمائى بعيان كه بكارى نبرد دست كس از من آسان * چونكه در رزم صف‌آرائى و آئى به ميان نيست حاجت كه دهى از پى غارت فرمان * زنده بر جا بنماند يكت اندر ميدان رفته بينى دل و دين جمله بباد و سر و جان * نفرى نيست كه بر صلح گرايد يا جنگ چونكه بنشينى در بزم و برى دست به مى * مىبرد حسرت از آن رزم روان جم و كى ملك افسوس خورد كز چه بشر نبود وى * تا كه آيد به زمين صومعه گيرد در رى اندر ان صومعه يك عمر نشيند تا كى * راه در بزم تو يابد غم دل سازد طى تا كه بيند به عبورت سحرى مست‌وملنگ * در همه علم و زبان در همه آداب و فنون كاملى وز همه در صنعت و حكمت افزون * لب گشائى چو بتحقيق شفا و قانون دست حيرت گزد از حسن بيانت افلاطون