از تو آموزد اگر سر تصوف ذو النون * عجبى نيست كه دانى همه چيز از چه و چون
از الهيات تا سحر و فسون و نيرنگ * هر كتابى كه بعالم بود از روى عدد
همه را خوانى از بر چو الفبا و ابجد * ورق و صفحه و سطرس به تو ظاهر بسند
و آنچه دارد زبر و زير و دگر نقطه و مد * چون بنطق آئى سازى به نظر حل عقد
صعب و آسان همه يكسان برد از هوش خرد * عقل و علم همه در عرصه تحقيقت لنگ
عقل اينها همه در دلبرى آن غيرت حور * برده گوئى گرو از هركه به خوبى مشهور
دل هركس برد از عشق چو نزديك و چه دور * چشم گر برنگشائى سوى او بر دستور
كه دل و دين به نگهدارى ازو گاه عبور * ناگهان يا بى در سينه شرر در سر شور
دل به رفتن نه به قصد تو نمايد آهنگ * خواب و بيدارى يكسان بودش در آداب
مىبرد دل ز بر خلق چه بيدار و چه خواب * گر بود خواب بخواب آيدش از كشف حجاب
همچو ملك است تو گوئى ملكوتش به اياب * دل بيدار بجلدى برد انسان كه عقاب
صيد گنجشك كند طره چو آرد در تاب
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 170
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٧٠