كاسرار شود فاش چو از لب شنود گوش * پيداست از آن گردش چشم و علم دوش
كاندر پى تاراجى بىپرده و روپوش * وين بس عجب آيد كه در آن طره بناگوش
ماند بشه روم كه لشگر كشد از رنگ * بر پاى تو ريزيم چو ما جان به ارادت
حاجت چو به خونريزى و آشوب و جلادت * ور زانكه ترا اين بود انديشه و عادت
زى شاد و به زه ساز كمان را به رشادت * نازيم بر آن پنجه و بازو به زيادت
بر آنكه خورد تير تو بدهيم شهادت * كاو بر همه عشاق بود سرور و سرهنگ
آنكس كه شود كشته ز تيغ تو گلندام * كارش بود از جملهء عشاق تو بر كام
رو كرده بر او بخت پسنديده ز ايام * روزى رسد آيا به من از لعل تو پيغام
بر قتل صفى باش كه فردا كنم اقدام * يابد دلم از وعدهء فرداى تو آرام
چندان كه بود وعدهء خوبان همه نيرنگ * هيچت بود اين ياد كه گفتى تو مرا كى
كآيم بسراى تو شبى يكدل و يك پى * تا صبح در آغوش تو چون نشئه كه در مى
مانم كنم اين قصهء هجران تو را طى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 160
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٦٠