نگشوده هنو چشم ز مستى شبانه * بر رخ نزده آب و بگيسو گل و شانه
نابسته كمر گشتهء از خشم روانه * تيرت دو سه در مشت و كمان از بر شانه
تنگ از چه شدت حوصله با كيست ترا جنگ * بخرامى و شائى بخراميدن از آداب
افكنده بر ابرو و بگيسو گره و تاب * چشمى كه فتد خيره بر آن نرگس پرخواب
وان عارض خوى كرده و آن خال سيه ناب * تا چيست كه جاريستش از هر مژه خوناب
در ره مگر آن خون كه تو ريزى بود از آب * در بر مگر آن دل كه تو دارى بود از سنگ
گر هيچ بدل بردن خلقت نبود دل * گيرى چه كمند از خم گيسوى با نامل
ور خود به خرابى نبود چشم تو مايل * از چيست كه بر جنگ چو مردان مقاتل
بندد صف مژگان و بتازد به قبايل * و آن خال سيه يكتنه آيد بمقابل
بر راكب و راجل همه گيرد سر ره تنگ * چندان كه بود لعل روانبخش تو خاموش
بىپرده نگوئى به كس اسرار خود ار هوش
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٥٩