شد ديدهات ز هرچه بجز دوست لايرون * يعنى ترا پرستم و خواهم ترا بعون
يعنى ترا ستايم و جويم ترا معين * خواهى اگر ز سر صراطت كنم عليم
مرد حق است معنى آن راه مستقيم * در اهدنا بجوى تو زان يارى اى حكيم
پس نه قدم بهمت هادى بدون بيم * در راه تا شوى تو ز اصحاب راستين
وان نعمتى كه كرده حق اتمام در الست * راه ولاى سيد ما نعمة الله است
بردار دل ز دوستى غير هرچه هست * بنشين بخوان نعمتش اى مرد حقپرست
تا در صراط راست شوى ز اهل الذين * راز دگر نيوش گرت گوش دل بجاست
از سر غير ضال كه آن نكتهء رضاست * يعنى رضاى حق ز تو در مسلك رضاست
پس اين صراط راست كه گفتم ترا كجاست * جاريست از هدايت مولاى هشتمين
دارد به حق به راستى اين راه اتصال * باقى دگر تمام بود غفلت و ضلال
آن كو به راه راست نزد گام لامحال * گمراه و غافلست تو خوانش مضل و ضال
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٥٦