كردم تهى ز زاغ و زغن آشيانه را * پرداختم تمام ز هستى ميانه را
خالى نمودم از خود و اغيار خانه را * ديدم به بزم جمع نگار يگانه را
كافكنده پرده بر طرف از روى نازنين * چشمش ز شبنشينى بسيار نيمخواب
جعدش به دلربائى عشاق نيمتاب * بنهفته در دو لعل لبش صد قرابه ناب
بد محتجب ز پرتو رخسارش آفتاب * زان رخ شدم حقيقت حق اليقين يقين
لعلش كه بود از خم اسرار بادهنوش * يكباره برد از من سرمست عقل و هوش
ز افسانهء وجود چو يك جا شدم خموش * بود آنچه مىرسيد در آن حالتم به گوش
تمجيد پير عشق از آن لعل گوهرين * اى دل گرت هواست كه در عالم نياز
گردد بنفس عارجه معراجت اين نماز * همت طلب نخست ز مردان پاكباز
تكبير پس بگوى و ز هستى كن احتراز * يعنى چهار بار دل از شش جهة گزين
كردى چو قصد و روى نمودى به حق ز جان * كونين را به پشت سر انداز آن زمان
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٥٣