گر هزارت سر بود در تن هلا * كوبم آن يك جا به سنگ ابتلا
ماندت چون زان همه يكسر بجا * همچو منصور آن سرت را زير پا
آرم و تن بر سر دارت كنم * تا زنم آتش ترا بر جسم و جان
سوزم از نار جلالت خانمان * سازمت جارى انا الحق بر زبان
سنگباران بر سر دار آن زمان * همچو آن حلاج اسرارت كنم
گر به راه عشق پا افشردهاى * ور بسر صوفيان پى بردهء
سر همانجا نه كه باده خوردهء * آنچنان يعنى كه از خود مردهء
تا بهر دل زنده سر دارت كنم * گر كنى از بهر دنيا طاعتى
خود نماند بر تو غير از رحمتى * زانكه تو مرزوق بعد از قسمتى
ور ز طاعتها مريد جنتى * سرنگون برعكس در نارت كنم
در تذكر خواهى ار اشراق من * عاشق نورى تو نى مشتاق من
خارجى از زمرهء عشاق من * در حقيقت گر شوى اوراق من
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٤٥