شد پوزبند وسوسهام عشق تيزدست * كامد بدست و پنجهء وسواس را شكست
جانم ز بند تفرقه و قيد جمع رست * يكسر فتادم از خرد و هوش دنگ و مست
شد ما سوى فرامشم از خاطر خطير * روح صعود كرده چو از عالم عقول
در تنگناى جسم عنان داد بر نزول * گفتم سروش غيب ز اسرار ما يقول
كاينك به هوش باش تو اى حامل جهول * تا در عيان ز معنى وحدت شوى خبير
كردم چو ديده باز در آئينه روبرو * شد سر لا إله موجه مرا در او
يعنى نبد معاينه ز آئينه غير هو * بود آنچه در بساط ز جام مى و كدو
باقى نبود هيچ بجز ذات پاك پير * صبحست اى نديم چو افتادهء خمار
شد طالع آفتاب سر از خواب غم برآر * چون نفى غير مىكند اثبات كردگار
زان مى كه نفى غير كند ساغرى بيار * تا دل شود ز صيقل رشحات او منير
برخيز تا كشيم برسم قلندرى * جام قلندرانه ز صهباى حيدرى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٣٨