دلهاى آن گروه كه در عشق آن همام * بد در ثبات سختتر از آهن و رخام
يك جا بدست قدرت او نرم چون خمير * بر دور پير مصطبه رندان بادهنوش
بنشسته فارغ از دو جهان دوش تا بدوش * بر دور جام و نغمهء نى جمله چشم و گوش
مستانه سر كشيده ز غوغاى عقل و هوش * رندانه پشت پا زده بر فرق ماه و تير
از عقل فرق بين همه را جان پاك فرد * پوشيده جمله چشم ز تمييز سرخ و زرد
غافل ز غير يار چه درمان بود چه درد * وارسته از خيال كه گردون كدام و گرد
بيگانه زان تميز كه بالا كجا و زير * ساقى در انتظار كه زان واجب الوجود
ديگر كدام بنده شود مستحق جود * كافتادمش به خاك من رسته از قيود
دادم پس از سجود به يكتائيش درود * خواندم پس از درود بهر حاجتش خبير
اندر طلب چو پاك ز هستى شدم فنا * برداشت سر بسوى من آن خسرو بقا
آنسان كه درد خستهدلان را كند دوا * گفتا كه كيستى و چه حاجت ترا بما
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٣٦