وندر آن محافل گشت از هزار در داخل * يك نگاهش از خود برد آنچه ديده در ره دل
دل نه آنكه بود از غير غيره هوا لباطل * هم دل او و هم دلدار هم بنا هم بانى
صد هزار آئينه هشت پيش رخسارش * وز هرآن يكى گرديد جلوهگر در آثارش
عشق پردهسوز آورد از حرم به بازارش * كس نبود تا گردد در نظر خريدارش
شد روان تماشا را خود بكل اطوارش * تا جمال خود بيند خود به عين وحدانى
شد بباغ و رخ بگشود آب و رنگ بر گل داد * حسن بر چمن بخشيد عشق گل به بلبل داد
سبزه را مزين كرد سرو را تمايل داد * بر شقايق و نسرين رونق و تجمل داد
ناز بر سمن آموخت شاهدى بسنبل داد * اينچنين كند هرجا نفخههاى رحمانى
بر چمن يكى بگذر تا رخش چو من بينى * آب و رنگ رخسارش در گل و سمن بينى
از لطافت نسرين لطف آن بدن بينى * نى كه لطف نسرين است چون تنش كه تن بينى
حسن يوسف آن نبود كش به پيرهن بينى * چشم حسنبين خواهد عشق پير كنعانى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 128
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٢٨