با تو گويم سخنى ديگر اندر سر * مكن آن را ز صفى چون شنوى ظاهر
آنكه كس نبود بر ديدن او قادر * عقلها يك جا از معرفتش قاصر
حس كند دركش اين نايد در خاطر * جز تو او گردى و آنكه شويش ناظر
هرچه تو بيرون از خود روى او آيد * تا تو ننمائى او ماند و اين شايد
بجز او چيزى يك جو ز تو ننمايد * همه او باشد و او بالد و او بايد
فكرتى ميرد چون فكرت نو زايد * تا دگر چيزى بر اصل تو بفزايد
بس غيور است او بر طلعت نيكويش * هيچ نگذارد غيرى نگرد سويش
تا كسى باقى است از هستى يك مويش * نتواند ديد يك موئى ز ابرويش
جز كسى كوشد فانى ز خود و خوديش * گردد او ناظر از چشمش بر رويش
وادئى كآنجا سيمرغ پر اندازد * درخور از عصفور نبود كه بپر نازد
جز كه از هستى يكباره بپر نازد * وانگهى خود را هم پر ملك سازد
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٢٦