ملك ار چند دل و هش بازد * آنكه داند نبرد پى بخرد نازد
سالها من خود هم پر ملك بودم * راهها را همه پى بردم و پيمودم
قطع هر وادى و هر مرحله بنمودم * هر درى را زدم و بستم و بگشودم
ز آنهمه غير تحير به نيفزودم * پيش پاى خود بنشستم و آسودم
[ واجبى هويدا گشت در لباس امكانى ]
واجبى هويدا گشت در لباس امكانى * با شروط مولائى با شئون سلطانى
واحدى و اللهى لا به شرط و فردانى * بود فرد و لا يعرف گشت مرد ميدانى
درد نو خود عالى در علو خود دانى * غير وجهه هالك غير ذاته فانى
بحر وحدت مطلق در ازل تلاطم كرد * جوش تا به روى از قعر لحظهلحظه قلزم كرد
نور حسن خود تابان بر سپهر و انجم كرد * تا نداندش هركس رخ نهفت و پى گم كرد
شد به بزم مىخواران در قدح مى از خم كرد * هركه خود را از آن مىگشت غرق بحر حيرانى
در حجاب وحدت بود بر جمال خومايل * عشق او به خود آراست صد هزار گون محفل