تو نپندارى كآن صورت اللهى * بود آن صهبا يا ساقى بر واهى
بل بساقى بود آن باقى اگر خواهى * آردش ساقى در ساغر ز آگاهى
چو بنوشى رسدت نشئه به ناگاهى * كندت ساقى در اينهمه همراهى
عنب آن مى فكر است و خمش وحدت * پرورش يابد با نفخهء از جنت
گرمى عشق به جوش آردش از فكرت * پس شود صافى چون روحى بىكثرت
دل نوشنده از آن افتد در حيرت * كه حقيقت بود اين يا معنى يا صورت
چون بدل آيد بيرون نرود هرگز * نيست در خارج پيدا شدنش جائز
جز كه بر حكمتى از آيت يا معجز * همچو بر مريم كامد ملكى ذى عز
يا كه او ديدش چون رفت برون از دز * از همان چشمى كو بيند بىحاجز
باشد آن صورت از يك پير از يك شه * اندر آيد بدل از يك حيث از يك ره
تابد آن نور از يك مهر از يك مه * متعدد نشود هرگز بر ناگه
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٢٣