خود نيوشد به گوش خويش ندا * لمن الملك واحد القهار
اوست باقى و ما بقى فانى * اوست پيدا و ما سوى پندار
شاهد معنوى به خلوت دل * گويد اين فرد و مىكند تكرار
كه حقيقت بملك هستى شاه * نيست غير از على ولى اللّه
[ حق داشت پيش از آنكه بود جسم و جوهرى ]
حق داشت پيش از آنكه بود جسم و جوهرى * از عشق خويش در صدف ذات گوهرى
مىباخت با جمال خود اما نهفته عشق * پس خواست بر نمايش خود پاكپيكرى
تا حسن خود در آينهء خويش بنگرد * فرمود جلوهاى و عيان ساخت مظهرى
آن مظهرى كه مثل نبود و مثل نبود * خود بود و خود نمود بعنوان ديگرى
پس برنهاد تاج لعمرك ورا بسر * يعنى ز فر عشق فروزنده افسرى
چون نور افسرش دو جهان را فروگرفت * هم خود شد او بنور تجلى منورى
دلبر ز پرده بر شد و افكند پرده باز * از بام رخ نمود و برخ بست گر درى