كرده واجب بخلق تا محشر * بيعت دست خويش را ايزد
بشكند هركه بيعت اين دست * گردد از باب كبريا مرتد
اندر آن روز از صغير و كبير * عهد بستند با يد ذو اليد
ليك بعد از نبى بر آن پيمان * ماند باقى چهار تن بسند
دل غدير خم است و عقل نبى * حيدرت عشق مطلق امجد
در غدير دل تو اى عارف * پير عقلت بعشق چون خواند
چنگ برزن بذيل او محكم * تا رسى در سلوك بر مقصد
مادر عقل طفل قلب ترا * چون كند منفطم ز شير رشد
ز اهل منا شوى و سلمانوش * سر اين معنيت عيان گردد
كه حقيقت بملك هستى شاه * نيست غير از على ولى اللّه
يك جهت چون شدند در شب غار * قوم بر قتل سيد ابرار
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٩٨