وز غبار وجود اغيارت * رفت جاروب ذكر كاشانه
رو كند در دل تو يار شود * شمع جمعت جمال جانانه
نعمت اللّه را چو يافت دلت * هرچه دارى بده به شكرانه
جان بشمع رخش بسوز چنانك * عشق آموزد از تو پروانه
گر دهى دل به حرف ما آيد * حرف عالم به گوش پروانه
خواهى ار وصل گنج بادآور * خانه را كوب و باش ويرانه
سبحه بفكن يار يكتا را * يك دل آئى به ترك صد دانه
در غم دوست پاى يكتائى * زن بفرق دو كون رندانه
در خرابات عاشقان با ما * پس درآى و بنوش پيمانه
تا بجان تو عكس اين معنى * افتد از جام پير ميخانه
كه حقيقت بملك هستى شاه * نيست غير از على ولى اللّه
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 96
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٩٦