خود رناى وجود شاه وجود * دان كه نائى اين نواست همه
كه در اشيا ظهور اوست عيان * غيره كل من عليها فان
طره ترك عنبرين موئى * دلفريبى بتى بلاجوئى
در ره دل مرا بهر سوئى * هشته دامى ز رشتهء موئى
مىكشد هردمم به بازارى * مىكشد هردمم به بازوئى
دل ز چوگانگريش برد رو بام * مىدود صبح و شام چون گوئى
هست بر پا ز دستبرد شبش * در همه انجمن هياهوئى
يار پيدا و در تفحص او * هركسى مىدود بهر سوئى
دوشم آمد به بزم و گفت ترا * هست با عشق ما اگر روئى
مغز جان خالى از زكام هوا * كن كه يا بى ز وصل ما بوئى
باز بنگر كه عين ماست همه * آنچه دريا و جوش مىگوئى
يار با تست زين عجب كه تو خود * عين آبى و آب مىجوئى
بگذر از جود را ببحر وجود * تا ببينى كه جو نئى اوئى
بحر گويد كه از احاطهء ذات * نيست خالى ز ماء ما جوئى
رفت و گفت اين حديث كرد به خويش * دنگ و ديوانهام ز يك هوئى
كه در اشيا ظهور اوست عيان * غيره كل من عليها فان
اى پسر حب حشمت و جاهت * كرده دور از حريم آن شاهت
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٦٣